|
مدتیه احساس می کنم خودم نیستم . مغزم گنجایش این تغییر ناگهانی رو نداره . می خوام یه مدت تو خودم باشم . لحظه هام فقط مال خودم باشن . دیروز به مرضیه گفتم چه خوب بود اگه پیر بودیم . راحت و آسوده از هر فکر و خیالی یه گوشه کنج ایوون زیر آفتاب نیمه جون پاییز رو صندلی لم میدادیم و قهوه مونو می خوردیم و چرت می زدیم . بی خیال و رها . دلم بدجوری آرامش و رهایی می خواد . اجازه بدین مدتی تو خلوت خودم باشم . بچه ها برای یه فرشته کوچولو که بد جوری مریض شده دعا کنید ! + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 20:45 توسط باران |
ابروها شو تو هم کشیده و خیره شده به یه نقطه نا معلوم . نمیدونم داره به چی فکر میکنه فقط اینو میدونم که این حالت محمد یعنی امروز روز قلنج شکونی مغز منه . فاتحه ای میخونم و آروم شروع میکنم به شستن قبرا . به محض اینکه دستم با سنگ تماس پیدا میکنه بی اختیار اشکم سرازیر میشه . چقدر دلم هوای پدر و مادرم رو کرده . تا وقتی محمد به مرحله انفجار حرف و سوال نرسیده وقت دارم یه دل سیر گریه کنم و تو حال خودم باشم . نمیدونم چقدر گذشته . همونجوری که تو فکره میاد سرپا میشینه کنارم . گوشه چادرم رو میکشه و با صدای کشداری میگه : ـ مامان بزرگ ! با گوشه روسریم اشکامو پاک میکنم . ـ ها ؟ ـ اون پسره رو ببین ! رد انگشتش میرسه به یه پسر جوون که داره دور یه قبر نرده میکشه . ـ ها ! دیدم . ـ ببین چه پسر خوبیه . داره دور مامانش نرده میذاره که کسی مامانشو له نکنه . ـ آره . پسر خوبیه . ـ مامان بزرگ ! دوست داری وقتی مردی منم برات نرده بذارم ؟ ـ آره مادر ٬ بذار . خنده صورتشو پر میکنه . حتما تو دلش راضیٍ از اینکه میتونه یه کاری برای مامان بزرگش بکنه . ـ قول میدم هر روز بیام بشورمت ! مثل تو که همیشه میای مامان باباتو میشوری . با یه دستش بطری آب رو از زمین برمیداره و با اون یکی دستش دست منو میگیره . بادی به غبغبش میندازه و با صدای محکم و مردونه میگه : ـ مامان بزرگ ! بریم دیگه ٬ دیروقته ! آروم بلند میشم و از پدر و مادرم خداحافظی میکنم و راه میفتیم . ـ مامان بزرگ ! ـ ها ! ـ وقتی مردی دوست داری چه سنگی برات بذارم ؟ از این گنده ها یا از این نازکا ؟ ـ فرق نمیکنه مادر ٬ هر کدومش رو که خواستی . ـ با گلاب بشورمت یا با آب ؟ ـ با گلاب . ـ آره ٬ گلاب بهتره . زمستونا اگه آب بریزم روت سردت می شه . اگه زن گرفتم دیگه نیومدم بشورمت بو میگیری ؟ ـ خب با زنت بیا ! ـ اگه زنم میترسید بیاد چی ؟ ـ نه مادر بو نمیگیرم . ـ نرده هاتو چه رنگی کنم برات ؟ ـ سبز گلدون چی ؟ گلدون بذارم دورت ؟ ـ آره بذار . ـ نه گلدون بده . گربه ها میان توش جیش میکنن اونوقت بوی جیش میگیری . شمع روشن میکنم فقط برات . ـ باشه شمع روشن کن . ـ مامان بزرگ ! کی میمیری ؟ ـ محمد ! ـ آها .... هیچی ! اشکال زیاد داره . لطف کنید و بهم بگید . + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 9:43 توسط باران |
جایی گوشه سینه ام درد می کند
جایی که هیچ گاه جای تو نیست + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 21:42 توسط باران
با اون چشمای درشت و مشکیش که مژه های فری و بلندش جذاب ترش کرده بود به چشمام خیره شده بود . چشماش پر از معصومیت و شیطنت بود . معنی این نگاه ها رو خوب می دونستم . برق این نگاه تنها یه معنی داشت . مثل همیشه کلی بازی کرده بود و خسته و گرسنه شده بود و الان به طمع یه شکلات اومده بود رشوه بده . خندیدم و خم شدم . کمرم تیر کشید اما وقتی تماس لبهای گوشتالو و مهربونش رو روی گونه م حس کردم درد فراموشم شد . بوسه ش تقریبا ترکیبی بود از هر چیزی که از صبح خورده بود به علاوه تمام خاک بازی ها و شیطنت ها . تصمیم گرفته بود مزه شکلات رو هم به این همه مزه شیرین اضافه کنه . قبل از اینکه حرفی بزنه دست بردم تو جیب پیراهنم و یکی از اون شکلات ها رو گذاشتم کف دست کوچولوش . خنده دلنشینی از سر رضایت تحویلم داد و برگشت لب حوض . نشستم گوشه ایوون . یه نگاهم به سینی برنج توی دستم بود و یه نگاهم به محمد . یه ترکه انار گرفته بود دستش . با همه قدرتش ترکه رو روی آب حوض کوبید . وقتی آب به اطراف پاشیده شد زد زیر خنده . از خنده های ریز و نقلیش خندم گرفت . از ته دل خندید از ته دل خندیدم ................ ( ادامه دارد ) + نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 17:4 توسط باران |
دو دل بود . مطمئن بود که دیگه نمی تونه ازش مراقبت کنه اما طاقت دوریش رو هم نداشت . دست کرد زیر پیراهنش تا درش بیاره . سفت و محکم سر جاش چسبیده بود و نمی خواست بیرون بیاد . شاید برای اون هم این دوری سخت بود . اما هیچ چاره ای برای هیچ کدومشون نبود و هر دوشون این رو به خوبی می دونستن . هر جور بود درش آورد . خیلی فکر کرده بود تا یه جای مطمئن برای سر راه گذاشتنش پیدا کنه و آخرش به این نتیجه رسیده بود که مسجد محله شون بهتر از هر جای دیگه اس . شاید چون فکر می کرد اونایی که اونجا رفت و آمد دارن آدمای مومن و درست و درمونی اند و می شه بهشون اعتماد کرد و چیزی رو بهشون سپرد . یه نگاه به اطراف انداخت تا مطمئن بشه کسی نمی بیندش . برای آخرین بار نگاهی بهش انداخت . اشک تو چشماش حلقه زد . بی تابی کردن اون بی تاب ترش می کرد . با گریه بهش گفت : این قدر بی تابی نکن . اینجا رو که می بینی خونه خداست . امنه . تو که خوب می دونی دیگه نمی تونم نگهت دارم . اوضاع خرابم رو که می بینی . می ترسم نتونم درست مراقبت باشم و نابودت کنم . اما اینجا اگه باشی دیگه خیالم راحته . گریه امانش نداد که ادامه بده . پیچیدش لای یه روسری آبی . گذاشتش کنج ایوون مسجد . گریه اش شدید تر شد . گوشه شالش رو چپوند تو دهنش تا صدای گریه اش در نیاد . بلند شد و عقب عقب همون طور که نگاهش به اون گوشه خیره مونده بود تا در مسجد رفت . به در که رسید برگشت و با سرعت از در بیرون رفت و دور شد . ............................................ مرد مست تلو تلو خوران توی کوچه راه می رفت . سرش پر از صدا و هیاهو بود . با هر بار تلو تلو خوردن لجن درونش هم می خورد و هر از گاهی برای اینکه سرریز نشه آروغی می زد و سر دلش رو سبک می کرد . اما انقدر تکون خورد و هم خورد که قبل از اینکه بتونه گوشه ای پیدا کنه حجم زیادی از چرک و گنداب از دهنش ریخت بیرون . بی حال شد و رو زمین افتاد . چشم که باز کرد خودشو وسط انبوهی از کثافت روی زمین دید . سر تا پاش بوی تعفن میداد . چهار دست و پا خودشو کشوند تا کنار دیوار . دستشو گرفت به دیوار و به سختی بلند شد . با چشم اطرافشو می گشت تا شیر آبی پیدا کنه و آبی به صورتش بزنه . چشمای وحشی و سرخش روی درب باز مسجد که حوض مسجد از لاش پیدا بود ثابت موند . همون طور که دستش رو به دیوار گرفته بود آهسته به طرف مسجد رفت و لب حوض نشست . اول یه مشت آب زد به صورتش ، بعد دومی و بعد سومی . خنکی آب کمی مستی رو از سرش پروند و حالش کمی جا اومد . شاید همین حال خوش وسوسه اش کرد که خودشو رها کنه تو حوض بلکه این بوی تند کثافت ازش بر طرف شه . حوض کوچیک بود و تقلای زیادی لازم نداشت تا به طرف دیگه اش برسه . به اون سر حوض که رسید اومد بیرون . با اینکه هنوز بدنش بو میداد اما سبک شده بود و سر حال . لبخندی از سر رضایت زد و پاشد و رفت لب ایوون مسجد نشست . چند لحظه ای آروم نشست تا حالش بهتر شه . یکباره متوجه روسری آبی کنار دستش شد که چیزی توش تکون می خورد . اول ترسید بهش دست بزنه اما کنجکاو تر از اون بود که ترس بهش غلبه کنه . آروم آروم گوشه های روسری رو کنار زد . چیزی رو که میدید باور نمی کرد . یه قلب خوش آب و رنگ و جوون وسط روسری آبی داشت تند تند میزد . تپش های تند قلب به یادش انداخت که چقدر گرسنه شده . بدون هیچ درنگی ، با حرص و ولعی وصف نشدنی قلب رو به طرف دهنش برد و بلعید . ........................................ کوچه تنگ بود و تاریک .... مرد ٬ خوشحال و سرمست به زن که گوشه ای در تاریکی نشسته بود نزدیک شد . سکه ای سیاه و سوخته از جیب خود در آورد و از سر " لطف " به سوی آن زن انداخت و گذشت . و هیچ کس نفهمید که جایی درون سینه زن خالیست . پ.ن ۱ : چیزی تو ذهنم بود که دلم می خواست بنویسمش . می دونم که خیلی خیلی اشکال داره . اگه وقتی پیدا کردم بعدا یه دستی به سر و گوشش می کشم . + نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 23:24 توسط باران |
یادم میاد بچه که بودم همیشه به " ش.س " اعتماد داشتم . نمی دونم از کی و از کجا شروع شد ، اما هر چه بود " ش.س " رو برای من تبدیل کرده بود به کسی که هر چیزی که می گه درسته و من باید ازش اطاعت کنم و بهش اعتماد داشته باشم . چیزی که در من بارز بود اعتقاد بی چون و چرای من به " ش.س " بود و چیزی که در " ش.س " جلوه گر بود ، استعداد عجیب اون بود در ضد حال زدن به من . اما من بیدی نبودم که با این بادها بلرزم و اعتقاد من چنان سفت و سخت بود که به این راحتی ها از بین نمی رفت . یادمه یه روز که خونه شون بودیم ٬ ازش یه لیوان آب خواستم و اون یه استکان سرکه سفید رو به جای آب بهم قالب کرد . تمام وجودم داشت ذوب می شد اما چون " ش.س " گفته بود این آبه پس قطعا آب بود و من نمی فهمیدم . با ساده لوحی تمام تا ته استکان رو سر کشیدم . وقتی باقی مانده های روحم داشت از جسمم پر می کشید توی اون غبار و مه غلیظ و برزخ بین این دنیا و اون دنیا یه لحظه برگشتم و دیدم دندونای " ش.س " داره در اوج بد جنسی برق می زنه . تازه اون موقع بود که به آب بودن یا نبودن اون چیزی که خورده بودم شک کردم . با این حال سماجت من بر حفظ اعتقاداتم اجازه نداد حتی ذره ای سست بشم . حتی وقتی هفته بعدش تو خونه خودمون آبغوره رو به جای شربت آبلیمو به خوردم داد ، یا وقتی موقعی که داشت تمرین می کرد با یه دست کبریت روشن کنه وبعد از کلی تمرین موفق شد ، تو دلم تحسینش می کردم که " ش.س " من می تونه کبریت رو با یه دست روشن کنه ، چه اهمیتی داره که اون کبریت روشن شده بعدش می افته رو شلوار من و پام می سوزه . اما بالاخره روز ارتداد من هم فرا رسید و من با کمال میل اعتقادم رو بوسیدم و گذاشتم کنار . ( به گمانم همین باعث شد که تونستم تا حالا زنده بمونم ) اون روز ما رفته بودیم خونه " ش.س " اینا . " ش.س " اون روز علاقه اش به من حسابی قلمبه شده بود و تصمیم گرفته بود که دوچرخه سواری بدون چرخ کمکی رو بهم یاد بده . بماند که " د.و " هم در این جنایت تا حدودی دست داشت . " د.و " و " ش.س " دو دور پشت دوچرخه رو نگه داشتن . یکیشون نقش چرخ کمکی سمت راست رو به عهده گرفت و اون یکی چرخ کمکی سمت چپ رو . نمی دونم چرا فکر کردن که همون دو دور کافیه که من از کسی که هیچ چیز از دوچرخه سواری نمی دونه تبدیل بشم به یه قهرمان دوچرخه سواری که تازه می تونه با دوچرخه حرکات نمایشی هم انجام بده ؟ و باز هم نمی دونم چرا به جای اینکه من رو به سمت قسمتی از حیاط که فضای بیشتری داشت و صد البته صاف بود ، به سمت پله های زیر زمین هدایت کردن و تقریبا دو متر مونده به پله ها از چرخ کمکی بودن استعفا دادن و بقیه راه رو به عهده خودم گذاشتن ؟ ( بی انصافا واقعا چرا ؟ ) باز همون اعتقاد من به " ش.س " باعث شد که من هیچ تلاشی برای نگه داشتن دوچرخه نکنم . شاید فکر می کردم که حتما " ش.س " معجزه ای می کنه و پله ها به زمین صاف تبدیل می شه . اما زمانی فهمیدم که پیامبر من یه پیامبر دروغین بوده و از معجزه خبری نیست که دیگه خیلی دیر شده بود . تنها کاری که از دستم بر اومد کشیدن یه ناله مظلومانه بود : سییییییییییین شییییییییییییییین ............ گرومپ ! کاش لا اقل در زیر زمین باز بود ....................... آخ ! پیامبر بی معجزه من ! تولدت مبارک . پینوشت ۱ : باید اعتراف کنم که من هم کم جنسم خراب نبود و از هر فرصتی که دست میداد برای جبران محبتهای بی دریغ " ش.س " عزیزم استفاده می کردم . پینوشت ۲ : از آنجایی که من همیشه با مشکلات فنی درگیرم باز هم مجبورم این پست رو چند روز زودتر بذارم . پینوشت ۳ : برای احترام به حقوق افراد از ذکر نام کامل معذوریم . پینوشت ۴ : با امام رضا کاری ندارین ؟ دارم میرم اونطرفا . + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 20:51 توسط باران |
چه دلی داری تو ای خاک ! که هزاران هزار دل را در خود پنهان کرده ای . با دلها عاشق می شوی . با دلها می خندی . با دلها می شکنی . با دلها می خوابی . وشاید ٬ گاهی شانه ای امن می شوی برای گریستنشان . چه دلی داری ! بغض هایت را کجا پنهان می کنی ؟ بر شانه های که می گریی ؟ به امید که شب را صبح می کنی ؟ آرامشت را در کدامین خلوت می یابی ؟ کدامین عشق تو را اینگونه آرام ساخته ؟ چه در گوشت نجوا کرده اند که اینچنین صبوری می کنی ؟ چه وعده ای به تو داده اند ؟ همنشینی با آسمان ؟ آسمان که خود وامدار توست . سنگ صبور آسمان هم تویی . راز دل تو چیست ؟ به من بیاموز . به من بیاموز تا بتوانم مانند تو صبور و محکم و نجیب و آرام باشم . من از تو ام . من را به من بیاموز . + نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 17:38 توسط باران |
|