تبليغاتX
باران بهاری
باران بهاری

ریشه ... ریشه ... ریشه ...

دیشب خون بالا آورد . صورتش زرد شده بود . با التماس به دستم نگاه کرد و گفت : این قالی جهاز تو اگه تموم شه دیگه میتونم با خیال راحت سرمو بذارم زمین ...

کاش این قالی هیچ وقت تموم نشه ...

ریشه ... ریشه ... ریشه ...

به شوهر مادرم گفتم که هنوز خیلی کار داره . باور نکرده بود . امروز صبح اومد و دیدش . دندون طلاش برق زد و گفت : تموم که بشه تو مال منی !

کاش این قالی هیچ وقت تموم نشه ...

ریشه ... ریشه ... ریشه ...

فردا جعفر آزاد میشه . پیغام فرستاده میخواد کار و کاسبی جدید راه بندازه . کار و کاسبی جدید با اسی خمار یعنی ...

کاش این قالی هیچ وقت تموم نشه ...

ریشه ... ریشه ... ریشه ...

مهناز با نگرانی اومد پیشم و از برادرش گفت : داداشم گفته اگه اون مرتیکه دست از سر تو برنداره سرشو میذاره رو سینه ش !

کاش این قالی هیچ وقت تموم نشه ...

ریشه ... ریشه ... ریشه ...

با کلی التماس صمد بونگاهی رو راضی کردم تا تموم شدن قالی اثاثمونو نریزه بیرون ...

کاش این قالی هیچ وقت تموم نشه ...

ریشه ... ریشه ... ریشه ...

+ + + + + + + +

گونه های گلی ماهرخ رنگ باخته و قالی کرم گل انداخته !

قالی ٬ دیگه هیچ وقت تموم نمی شه .............


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه یازدهم آذر 1388 :: 7:25 :: توسط : باران

از آتیش سوزوندن خبری نبود ! سعی میکرد رفتارش مودبانه و بی نقص باشه . دوباره بی حال شد و نشست یه گوشه . یه نگاه بهش انداختم و وقتی خیالم راحت شد که حالش خوبه رفتم دنبال بقیه کارهام . 

جارو زدن حیاط که تموم شد برگشتم برم سمت ایوون که دیدم با لب و لوچه ی آویزون تکیه داده به درخت انار و  رفته تو فکر . رفتم طرفش .

- ها مادر ! چیه ؟ ... چرا اخمات تو همه ؟

آه سوزناکی کشید و گفت :

- مامان بزرگ !

- جونم ؟

- میترا هم میمیره ؟

- مگه اونم آبله مرغون گرفته ؟

- آره دیگه ! اون روز خونه خاله فرزانه اینا با هم رفتیم قایمکی بازی ٬ اونم گرفت .

- محمد جان ! ... مادر ! ... نه میترا میمیره ٬ نه تو .

لب پایینیش رو جمع کرد و بغضشو قورت داد .

- خدا کنه میترا هم بمیره !

بغلش کردم . خودشو ول کرد تو بغلم و پقی زد زیر گریه و اشکاش گوله گوله سرازیر شد .

- خدا نکنه ! برا چی بمیره ؟

- آخه من بمیرم دلش برام تنگ میشه و غصه میخوره !

- گلکم ! آبله مرغون کسی رو نمی کشه ؛ هم تو خوب میشی هم میترا .

گوشش بدهکار نبود . فقط گریه میکرد و به فکر تنهایی و غصه خوردن تک تک ما بود . فقط خدا میدونست چه خوابی برامون دیده !


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه نهم آذر 1388 :: 20:53 :: توسط : باران

 

روزها و روزهاست

       صبح که می آید

مریم کوچک من

         می نشیند لب آیینه حوض

                 و ظریف و زیبا

                       می آراید خود را

                            گوشوار شبنم

                                   می اندازد بر گوش

و آنگاه

      با عشوه و ناز

           دلبری می کند از ابر

که شاید این بار

         ابر بی رحم دلش رحم آید

              بیاید نزدیک

                    و ببارد بر خاک

                         بر آب

                               بر مریم من

ابر اما

بی وفا تر شده است

کاشکی می دانست

             که اگر دیر کند

                         مریم کوچک من

                                     عزم پرواز خزان خواهد کرد !

 

 


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه چهارم آذر 1388 :: 13:13 :: توسط : باران

چه کرده‌ام که دلم از فراق خون کردی؟

چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟

چرا ز غم دل پر حسرتم بیازردی؟

چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی؟

نخست ار چه به صد زاریم درون خواندی

به آخر از چه به صد خواریم برون کردی؟

همه حدیث وفا و وصال می‌گفتی

چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردی

ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، بیا

نظر به حال دلم کن، ببین که: چون کردی؟

لوای عشق برافراختی چنان در دل

که در زمان، علم صبر سرنگون کردی

کنون که با تو شدم راست چون الف یکتا

ز بار محنت، پشتم دو تا چو نون کردی

نگفته بودی، بیداد کم کنم روزی؟

چو کم نکردی باری چرا فزون کردی؟

هزار بار بگفتی نکو کنم کارت

نکو نکردی و از بد بتر کنون کردی

به دشمنی نکند هیچ کس به جان کسی

که تو به دوستی آن با من زبون کردی

بسوختی دل و جانم، گداختی جگرم

به آتش غمت از بسکه آزمون کردی

کجا به درگه وصل تو ره توانم یافت؟

چو تو مرا به در هجر رهنمون کردی


ارسال شده در تاریخ : شنبه سی ام آبان 1388 :: 19:3 :: توسط : باران

 

آسمان

بغض می ترکاند

و براده های زخم

می بارد

بر دل های تاول زده مردم شهر

جوی ها

تعفن بالا می آورند

تو اما

چشمهایت را ببند

و باز هم بگو :

" عجب باران زیبایی ! "


ارسال شده در تاریخ : جمعه بیست و نهم آبان 1388 :: 18:41 :: توسط : باران

 

خیر سرمان می خواستیم مدتی را با خود خلوت کنیم ٬ خدا چنان گذاشت داخل کاسه مان تا ما باشیم دیگر خودمان را لوس نکنیم . جوری شد که چه می خواستیم چه نمی خواستیم زور زورکی دورمان خلوت شد و آن کنج دنج تنهایی نصیبمان شد اساسی ! آنقدر که نا نداشتیم از آن کنج بلند شویم . صبح تا شب را می خوابیدیم و شب تا صبح را باز هم می خوابیدیم . فقط زورمان می رسید که گاهی از این پهلو برویم به آن یکی پهلو ! خدا نصیبتان نکند آنقدر چایی و آب و شیر و فرنی خوردیم که گمانم تا هفت نسل بعد از ما نیز بیمه شده اند .

این شد که سرمان را انداختیم پایین و مثل بچه آدم برگشتیم خانه .

" حال خودتان را بگیرید قبل از اینکه حالتان گرفته شود ! "


ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 :: 15:41 :: توسط : باران

مدتیه احساس می کنم خودم نیستم . مغزم گنجایش این تغییر ناگهانی رو نداره . می خوام یه مدت تو خودم باشم . لحظه هام فقط مال خودم باشن . دیروز به مرضیه گفتم چه خوب بود اگه پیر بودیم . راحت و آسوده از هر فکر و خیالی یه گوشه کنج ایوون زیر آفتاب نیمه جون پاییز رو صندلی لم میدادیم و قهوه مونو می خوردیم و چرت می زدیم . بی خیال و رها .

دلم بدجوری آرامش و رهایی می خواد . اجازه بدین مدتی تو خلوت خودم باشم .

 

 

بچه ها برای یه فرشته کوچولو که بد جوری مریض شده دعا کنید !


ارسال شده در تاریخ : سه شنبه نوزدهم آبان 1388 :: 20:45 :: توسط : باران
درباره وبلاگ